تبليغاتX
 دست نوشته های یک آدم معلوم الحال
 

رمضان...

رمضان است و دلم داغدار هزاران گلبرگ سبزي كه در دست طوفان بي عدالتي پرپر شدند... رمضان است و چشمانم نگران هزاران قطره خوني كه بي هوا روي زمين هاي كثيف بازداشتگاه شتك مي زنند... رمضان است و روحم آزرده از تهمت ها و دشنام ها و كتك ها و... رمضان است و هزاران ربّنا پخش مي شود كه هيچ كدام ربّناي دل بيقرار ما نيست... رمضان است...

امسال هيچ حسّي از رمضان و روزه ندارم. بوي رمضان واقعي نمي آيد در كوچه هاي شهر... فقط حس مي كنم كه خدا ما را زير نظر گرفته و به پايان اين نظام سلطه چيزي نمانده...

اندكي صبر ، سحر نزديك است...


 

نوشته شده توسط آدم معلوم الحال در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت


سلام...

خيلي خسته ام... افسردگي مزمن گرفتم اين چند وقته! از ۲۲ خرداد لعنتي تا الان كه ۱۱ روز از مرداد گرم ۸۸ مي گذره ، عين ديوونه ها فقط سعي مي كنم روزامو بگذرونم...

ديروز يه شاهكار جديد رو كردن به خيال خامشون! چند تا اصلاح طلب بدبخت رو انقدر كتك زدن كه ميان جلوي مردم و رسانه ها ، ۱۸۰ درجه بر خلاف ايده هاي هميشگيشون ميگن...

فكر كردن مردم خرن! اما غافلن كه خودشون خرن و خودشونو به خريت زدن!!

حيف! بايد رفت...


 

نوشته شده توسط آدم معلوم الحال در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


خیلی بده...

خیلی بده که آدم روی چاه های نفت زندگی کنه و کارت سوختشو تو پمپ بنزین یه شهر دور افتاده گم کنه!! ... خیلی بده که آدم گندمشو به کشورای دیگه صادر کنه و برنجشو از هند و تایلند بوگندو وارد کنه!! خیلی بده که آدم انرژی هسته ای دویست کیلو بسته ای داشته باشه و ازش استفاده صلح آمیز کنه و برق نداشته باشه!! خیلی بده که آدم خاتمی و موسوی و مهاجرانی و ... داشته باشه و  اوس محمود رئیس جمهورش باشه!! خیلی بده که آدم منتظر سریال سه در چهار باشه و اوس محمود تا لنگ شب از تحولات افتضاحی ببخشید اقتصادی حرف بزنه!! خیلی بده که آدم فردوسی پور داشته باشه و پیمان یوسفی و خیابانی رو اعصابت راه برن!! خیلی بده که هلند باشه و ترکیه صعود کنه!! اصلا خیلی بده که آدمای بهتر از من باشن و من نفس بکشم... کیه؟ اومدم... شما؟! چی؟! اومدین منو ببرین؟!! یه لحظه وایسا! آی دستم !! کمک!! چی؟! من اراذل و اوباشم؟! طرح افتضاح امنیت اجتماعیه؟! نه!! کمک!!!


 

نوشته شده توسط آدم معلوم الحال در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت


 آرزوي آهو

آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.



 

نوشته شده توسط آدم معلوم الحال در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 8:46 موضوع | لینک ثابت


دست نوشته ای برای باد

دست نوشته ای برای باد

دیشب جای تو خالی رفته بودم کمی خرید کنم. کمی پول داشتم که باید تا ۳۱ ام ماه نگهش می داشتم و کلی احتیاجات روزمره!... داشتم به سمت فروشگاه محل می رفتم که چشمم افتاد به دکه روزنامه و دلم سوخت برای پارسال همین موقع ها که آنقدر پولم به بی ارزشی امسال نشده بود و من روزنامه شرق می خریدم!... آخی! گفتم شرق و یادم افتاد به آن روز تلخ تابستان که در این روزنامه را هم تخته کردند و من هم به تلافی!! دیگر هیچ روزنامه ای نخریدم... یادش بخیر!

رفتم در فروشگاه و پیرمرد خمیده مثل همیشه همچون یک یوزپلنگ به سمتم آمد و با زهر خندی گفت : "چی می خوای جوون؟!" و جوون را جوری گفت که احساس گناه کردم!... گفتم : " حاجی! برنج کیلو چند؟!" و او شروع کرد یکی یکی اسم بردن و قیمت گفتن :" این کیلو ۲۸۰۰ این یکی ۳۰۰۰ تومن!... این یکی هم که درجه یکه ۳۷۰۰ ... "

سرم شروع کرد به چرخیدن و چشمانم سیاهی رفت! آب دهانم را قورت دادم و گفتم "روغن مایع چند؟ " و او با همان لحن چندشناک زبانش را لیسید و گفت : " این یکی ۲۰۰۰ تومن اون ۲۲۰۰..." با خودم زمزمه کردم : "خدایا نکنه منم به خواب اصحاب کهف رفتم ..." و در همین حال موتوری از کنارم رد شد و تمام آب جوی کنار خیابان را روی هیکلم پاشید...

خسته و افسرده و سراپا خیس رفتم در سبزی فروشی و دو تا گوجه و دو تا خیار و یه دونه پیاز خریدم که فعلا با عیال وارده سق بزنیم شاید از خواب پریدیم و...


 

نوشته شده توسط آدم معلوم الحال در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


داستان شنل قرمزي

يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت:  « عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم ، باز جواب نمیده  online هم نشده چند روزه . نگرانشم .چندتا پيتزا بخر با يه اَکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره

شنل قرمزی گفت : « مامی امروز نميتونم. قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .»

مادرش گفت :« يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه

شنل قرمزی گفت : «حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم ، فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين ! »

مادرش گفت : « زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان ، می خوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون فرانك !»

شنل قرمزی گفت : « من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد ، يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام.»

شنل قرمزی با تويوتا كمري آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه. بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه.

 نل قرمزی‌: « حنا کجا ميری ؟؟؟»

حنا : « وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن

شنل قرمزی: « ای نا کس حالا تنها میپری ديگه؟!»

حنا : « تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن اُمُل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت
نکردن

شنل قرمزی: « حتماً اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟»

حنا : « آره با لوک خوشانس ميان

شنل قرمزی: « دخترة... !! (به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود(
شنل قرمزی يه تيک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده. پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن . ميره جلو سوارش ميکنه .

شنل قرمزی : « تو که دختر خوبی بودی نل !!!!! »

نل : «ای خواهر ! دست رو دلم نذار که خونه. با اون مرتيکه ...! راه افتاديم دنبال ننه.... ( باز هم به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود(

شنل قرمزی: «اون که هاج زنبور عسل بود.»

نل : « حالا گير نده . وسط راه ، بابا مون چشمش خورد به مادر پِرين ، رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون  . زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند.»

شنل قرمزی : « نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد!»
نل : « آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی ! جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن! »

شنل قرمزی : « عجب !!!! »

نل : « اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن . دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه
شنل قرمزی : « چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟!»

نل : « به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پِتيوِل شد . بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن . بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه .
شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها و نينجاها و فوتباليستها !ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن »

شنل قرمزي : « آره ! حق با توئه!»

شنل قرمزي ترانه « آهاي مردم دنيا...» رو ميذاره و با هم اشك مي ريزن و ...


 

نوشته شده توسط آدم معلوم الحال در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting